تبلیغات
وبلاگ سعید عزتی - شهید سعید عزتی
 
وبلاگ سعید عزتی
سعید عزّتی
سعید عزتی


باسلام

با تبادل لینک موافقم

به همه ی نظرات جواب میدیم

و تمام نظرات و دیدگاههای شما

ثبت میشه و به هیچ عنوان

حذف نمیکنیم

اون افرادی که کامنت با متن

توهین آمیز میفرستند

توجه کنن که اولاً وبلاگ من

ثبت IP داره و نشون میده

اون شخص کیه و از کجاست...!

در ثانی اگر ثبت نکنه هم

من یه نسخه از کامنتش رو

میفرستم به پلیس سایبری

تا از خجالتش در بیام

______________

تشکر فراوان از نظرات سازنده شما

" کــبــوتـــر "


سعید عزتی
لوگوی دوستان

    تــ ــ ــآ نـیـآیــ ــ ـش

حتماً جواب بدید
از کدام عید بیشتر خوشتان می آید؟







کلیک کن لذّت ببر
دوشنبه 10 تیر 1392
درباره نوجوان شهید سعید عزتی







نام و نام خانوادگی:
سعید عزتی
تاریخ ولادت:
 1340/08/09
تاریخ شهادت:
 1360/03/08
محل زندگی:
تهران منطقه 18
محل شهادت:

 شوش دانیال
مرقد مطهر این شهید بزرگوار:
بهشت زهرا (س)
 قطعه
24 / شماره 15 / ردیف 80


[http://www.aparat.com/v/8I9wh]


شهید سعید عزتی
در سال 1340 در خانواده ای مذهبی

و زحمتکش در تهران بدنیا آمد
دوران کودکی و نوجوانی خود را
با ناملایمات ناشی از خفقان رژیم ستمشاهی سپری نمود


او قبل از شروع جنگ تحمیلی و آغاز انقلاب اسلامی
فعالیت خود را از مسجد فخریه توام با پیروزی ملت ایران
بر رژیم ستمشاهی شروع کرد و در زمان ورود امام خمینی (ره)
به میهن اسلامی در سال 57
جزو جوانان کمیته استقبال از امام بود


این شهید بزرگوار احساس مسئولیت خاصی
نسبت به مردم ،جامعه و دین خود داشت
همیشه می گفت : اگر قرار باشد در کشوری که درگیر جنگ شده
جوانهایی مثل ما عقب نشینی کنند و خودشان را
در این مسئله شریک ندانند
هیچوقت امنیت به این کشور برنمی گردد.


او در سال 1360 و در اواخر سن 19 سالگی
به خاطر احساس مسئولیت نسبت به میهن ، ناموس
و کشور اسلامی تصمیم گرفت به استخدام ارتش درآید
و این لباس مقدس را به تن کند
وی پس از گذراندن دوره آموزشی در رسته زرهی
و کسب درجه گروهان دو
از طریق یکی از گردانهای 313 لشکر 21 حمزه سیدالشهداء
به جبهه جنوب اعزام شد
او در بخش پدافند توپخانه ای به انجام وظیفه پرداخت
البته قصد داشت با داشتن تحصیلات سوم راهنمایی
درس خود را همزمان با جبهه ادامه دهد
که این فرصت برایش فراهم نشد.


مادرش از او خواست با توجه به اینکه ابتدای جنگ است
و معلوم نیست چه شرایطی پیش آید
و چه سرنوشتی در انتظارش باشد
به جبهه نرود
او در پاسخ به مادر گفت : اگر من ، تو ما
با دشمنان جهت حفظ ناموس و میهن جنگ نکنیم
پس چه کسی با آنها نبرد خواهد کرد !


از زمان اعزام تا شهادت سعید عزتی تنها 18 روز طول کشید
و درتاریخ 6/3/60 به هنگام بازگشت
به محل استقرار خود در شوش دانیال
بر اثر اصابت خمپاره به خودروی نظامی حامل وی
واژگونی خودرو و ضربه شدید مغزی
به خیل شهدای جنگ تحمیلی پیوست


او در زمان شهادت 20 سال سن بیشتر نداشت و اولین شهید محله بهداشت محسوب می شود. با توجه به اینکه در سال 1360 ، منطقه 18 جزو مناطق خارج از محدوده تهران بود هیچ گونه امکانات شهری نداشت لذا با کمترین امکانات ، پیکرمطهرشهید تشییع شد و مادر ایشان هرگز از شهادت فرزندش احساس ناراحتی و دل تنگی نکرد زیرا اعتقاد داشت فرزند شهیدش در روز قیامت شفاعت آنها را خواهد کرد و شهدا همیشه زنده هستند و نزد خدای خود روزی دارند .

برادر شهید درباره او می گوید شهید سعید عزتی ساده زندگی کردن را خیلی با ارزش می دانست و علاقه ای به زندگی تجملی نداشت. او بسیار فروتن بود و حتی خود را در مقابل افراد کوچکتر از خود نیز کوچک حساب می کرد. فرد بسیار دلسوزی بود.

روزی دیدم به رفتگر محله در حال تمیز کردن کوچه کمک می کند. به او گفتم سعید چکار می کنی؟ گفت : او پیرمرد است و خسته می شود ، من باید به او کمک کنم. اینها زحمتکش هستند. این شهید بزرگوار فردی ساکت ، آرام و حرف گوش کن بود و به خواهران خود بسیار محبت می کرد و غمخوار آنان بود.

شهید سعید عزتی از زبان مادر : همزمان با تحصیل، کار هم می کرد. اصلا اهل خرید لباس نو نبود. می گفت : بابا پیراست. چطور می تواند خواسته های همه ما را برآورده کند ؟ اما همان لباسهای کهنه را همیشه اتو می کرد ، می پوشید و می گفت: عیب ندارد لباس کهنه باشد ، اما باید تمیز باشد . به افراد سالخورده خیلی احترام می گذاشت . پیرمرد و پیرزنی از اقواممان که خادم مسجد بودند ، تازه از شهرستان به تهران آمده بودند. سعید گاهی دیر به خانه می آمد ، می گفت : رفته بودم برای حاج آقا و حاج خانم خرید کنم ، چند دقیقه پیششان نشستم ، نمی دانی چقدر خوشحال شدند ! اوایل مبارزات انقلاب به سعید گفتم : چرا مسجد نمی روی ؟ می گفت : من حالا نمی خواهم بمیرم ، خیلی کارها دارم ! می گفتم : مگر هرکس مسجد برود می میرد ؟ حالا می فهمم خودش می دانست آینده اش چگونه خواهد بود و می خواست برای روزهای جنگ و دفاع از کشور زنده بماند. مرخصی هم نگرفت سعید در مدرسه نظامی درس می خواند. می خواست وارد ارتش شود.

هشت ماه از شروع جنگ می گذشت که حرف از جبهه رفتن زد. پدرش گفت : تو که هنوز سرباز نیستی ، درست هم تمام نشده ، نمی خواهد بروی جبهه. سعید گفت : من نروم ، آن یکی نرود ، پس چه کسی می خواهد برود جبهه ؟ مملکت و آب و خاک ما در خطر است. با خنده گفتم : آخر تو می خواهی بروی آنجا چه کار کنی ؟ گفت : تو که نمی دانی ، من آموزش دیده ام و آنجا خیلی کارها می توانم انجام دهم. بالاخره رفت و مستقیم به دزفول اعزام شد.

او برای همیشه رفت و حتی یک بار هم به مرخصی نیامد. باورکردنی نبود یک تماس تلفنی ، تنها ارتباطی بود که سعید با ما برقرار کرد و فقط چند ساعت بعد از آن گفتگوی تلفنی ، سعید و نیروهای دیگر در حالی که با ماشین عازم منطقه عملیاتی بودند ، هدف خمپاره دشمن قرار گرفتند و همگی به شهادت رسیدند. روز بعد ، خبر شهادت آنها در روزنامه منتشر شد . دوستان پسر دیگرم در مدرسه ، روزنامه را نشانش دادند و او که چند ساعت قبل ، خودش با سعید تلفنی صحبت کرده بود اولین کسی بود که با ناباوری از شهادت سعید مطلع شد. همه خانواده از موضوع باخبر شده بودند جز من . سعید قبل از رفتن به من گفته بود : فلانی الان جبهه است و همسرش تنهاست . تو را به خدا برو به او سر بزن. آن روز خیلی بیقرار بودم. نزدیک غروب به یاد حرف سعید افتادم و به دیدار آن خانم رفتم. شام را پیش او بودم. یک لحظه آرام و قرار نداشتم. یک دفعه زنگ خانه را زدند و با تعجب دیدم همسرم پشت در است . او بدون هیچ مقدمه ای گفت : سعید مرده ، بیایید برویم ! وای ...فقط خدا می داند آن لحظات بر من چه گذشت . اما بعد از آن ، خدا چنان صبری به من داد که هرگز فکرش را نمی کردم . تا صبح همه در خانه ما بی تاب و قرار بودند و این من بودم که می گفتم : بلند گریه نکنید ، همسایه ها ناراحت می شوند. می خواستند پیکر سعید را به خانه بیاورند اما من قبول نکردم. آخر می ترسیدم دخترهایم بی تابی کنند ومردم صدای گریه و شیون آنها را بشنوند. غریبانه اما با شتاب رفت از اعزام سعید تا شهادتش ، کمتر از یک ماه طول کشید. انگار عجله داشت برای رفتن از این دنیا. اوایل جنگ بود و مردم هنوز با آداب تدفین شهدا آشنا نبودند. به همین دلیل آنقدر تعداد افراد در مراسم تشییع سعید کم بود که یک سر تابوت را خودم گرفتم. پسرم خیلی غریبانه شهید شد ، اما انگار داشت می دوید. انگار می خواست زودتر برود. من فقط صورت سعید را دیدم. نمی دانستم می توانم او را در آغوش بگیرم و ببوسم. برای همین ، همیشه حسرت می خوردم. بالاخره یک شب خواب دیدم مراسم تشییع شهداست. دویدم و گفتم : تابوت شهید سعید عزتی را نگه دارید ! من مادرش هستم. وقتی پرچم را از روی سعید کنار زدم ، بلند شد و نشست. او را محکم در آغوش گرفتم و آنقدر به سینه ام فشردمش تا قلبم آرام گرفت. مدام به او می گفتم : سعید! تو شهیدی ، آن دنیا به من کمک کن ! او مهمان ویژه عروسی بود چند سال از شهادت سعید می گذشت. دخترم در سن ازدواج بود و به شدت نگران آینده اش بودیم. در برابر خواستگارانش دچار تردید می شدیم و نمی دانستیم مصلحتش چیست.

روزی در خواب دیدم با دخترم در خرابه ای گم شده ایم . یک دفعه یک روشنایی ظاهر شد و بعد سعید را دیدم که در گوشه ای ایستاده و گفت : دست خواهرم را بگیر، این راه را مستقیم بروید، به خانه می رسید. و رسیدیم. وقتی بیدار شدم ، احساس کردم سعید ما را راهنمایی کرده و به نوعی می خواسته خواستگار خواهرش را تایید کند. اتفاقا ازدواج آنها سرگرفت و خدا را شکر زندگی خوبی دارند. کارت عروسی دخترم را سر مزار سعید بردم و گفتم : آمده ام برای عروسی خواهرت دعوتت کنم. مدتی بعد یکی از همسایه ها گفت : خواب دیدم درعروسی دخترت ، یک سرباز قد بلند زیبا رو جلوی در خانه تان ایستاده ، کلاهش را در دست گرفته و مهمانها را راهنمایی می کند. از پسرت پرسیدم : این جوان کیه ؟ گفت : نمی شناسیدش ؟ این برادرم سعید است دیگر ! یک لحظه از من غافل نیست چند هفته پیش رفته بودم سرمزار سعید ، گفتم : سعید جان ! ببخش که دیر به دیر می آیم ، دیگر پیر شده ام ، توان رفت و آمد ندارم . وقتی برای برگشت به خانه منتظر ماشین ایستاده بودم ، یک راننده نگه داشت و گفت : بفرمایید بالا! و مرا به منزل رساند. گفتم : سعید جان ! می دانستم هیچ وقت مرا تنها و درمانده نمی گذاری . حضور او را احساس می کنیم همسر برادر شهید سعید عزتی که پنج سال پس از شهادت او به عنوان عروس وارد این خانواده شد ، احساس عاطفی عمیقی نسبت به شهید دارد.

او می گوید : هر وقت دلم می گیرد یا مشکلی دارم ، سر مزار آقا سعید می روم و حرف دلم را به او می گویم. وقتی برمی گردم احساس سبکی می کنم. در خانه هم ، مقابل عکسش می ایستم و با او درد دل می کنم و او را میان خودم و خدا واسطه قرارمی دهم. من همیشه از آقا سعید خواسته ام از خدا برایم صبر بخواهد و معتقدم صبری که در زندگی دارم ، اثر شفاعت اوست. این احساس به فرزندانم هم منتقل شده و آنها رابطه عاطفی عمیقی با عمویشان دارند و به شدت به عکس او وابسته اند. در باغچه حیاط ، درخت انگوری داشتیم که آقا سعید آن را کاشته بود. درخت پیر شده و آفت زده بود. مادر شوهرم گفت : آن را قطع کنند. پسر کوچکم خیلی ناراحت شد و گفت : این درخت یادگار عمو سعید بود ، چرا قطعش کردید ؟ همه ما باور داریم آقا سعید کنار ماست ، ما حضور او را در خانه کاملا احساس می کنیم.

روح شهیدان
هشت سال دفاع مقدس جمهوری اسلامی ایران
شاد و یادشان گرامی باد



مطالب دیگر را هم بخوانید :
برچسب : شهیدی هم نام مدیر وبلاگ، سعید عزتی، شهدای هشت سال دفاع مقدس، داستان عجیب شهیدان، شهدای ایران و دیگر کشورها، شهدای فکه - حلبچه - قصرشیرین - گیلان غرب - خرمشهر، sudn ucjd،
لینک های مرتبط : اطلاعات شهید سعید عزتی، سعید عزتی،
نظر بده()
چهارشنبه 23 مهر 1393 ساعت 11 و 43 دقیقه و 19 ثانیه
سلام خوب هستین منم سعید عزتی ام از اردبیل فکر کنم منم شهید بشم چون خوابشو دیدم...
سعید عزتی : سلام علیکم



خوشبختم برادر


ان شالله شما هم شهید راه حق بشید

بازم بیایید اینجا
یاعلی
چهارشنبه 23 مهر 1393 ساعت 11 و 41 دقیقه و 45 ثانیه
sd
سعید عزتی : جان؟؟؟؟


sd?????//
دوشنبه 12 اسفند 1392 ساعت 10 و 11 دقیقه و 36 ثانیه
سلام بر شما و خدا قوت..عاقبت همه مون بخیر..التماس دعا واسه شهادت ماهم...
سعید عزتی : سلام

وبلاگ زیبایی دارید

الهی آمین

یاعلی
دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت 13 و 09 دقیقه و 07 ثانیه
سلام برادر . با وبت خیلی حال کردم.از مطالبت شما هم استفاده نمودم.لینک شدی برادر.بهم سر بزن. اگه دوست داشتی و حال کردی مارم لینک کن.التماس دعا
سعید عزتی : سلام داداش


ممنون



با ذکر منبع اشکالی نداره
پنجشنبه 19 دی 1392 ساعت 20 و 53 دقیقه و 24 ثانیه
عموی منم شهیدشده..البته اون زن داشت وبچه...قبل ازشهادت عموم یكی ازبچه هاش كه دختركوچولویی بود زیرماشین میره ومیمیره...بعدازشهادتش همسرش یه پسربه دنیامیاره كه اسمشوهم اسم باباش میزاره..الانم بزرگ شده زن وبچه داره...
سعید عزتی : خوش بحال عموتون


پس پارتی دارید....!
دوشنبه 16 دی 1392 ساعت 23 و 05 دقیقه و 10 ثانیه
چه جالب من اهل شوش دانیال هستم.پس اونجا شهید شده خدا رحمتش کنه من دایی داشتم اسمش کریم بود فقط 13 سالش بود که در عملیات والفجر المقدماتی بر اثر اصابت ترکش بر جمجه ایشان شهید شد.
سعید عزتی : خداوند مقام ایشان رو متعالی بگرداند



امیدوارم روز محشر توسط شهدای اسلام و ایران مورد شفاعت قرار بگیریم


ما که عمل درست و حسابی نداریم که !

فقط چشم امید به عفو الهی و شفاعت ائمه و شهدا داریم



نسئلکم الدعا
یاعلی
جمعه 13 دی 1392 ساعت 22 و 00 دقیقه و 01 ثانیه
سلام روحتان شاد ببخشید شما چیجوری اومدید؟
سعید عزتی : سلام


ممنون روح شما هم شاد ... !


کجا اومدم؟
چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت 02 و 59 دقیقه و 52 ثانیه
سلام.
بله شما درست میفرمایین برای سنو میگم
ولی من چون خودم طراحم و با فتوشاپ کار می کنم تشخیص دادم که روتوش حرفه ای داره این تصویر....
ان شالله همیشه موفق باشین.
سعید عزتی : ممنون از لطفتون
یکشنبه 7 مهر 1392 ساعت 21 و 20 دقیقه و 34 ثانیه
سلام مجدد...
حیف عکس این شهید عزیز که متاسفانه باینصورت با ابزارهای فتوشاپ طراحی شده...
از نظرم خود تصویر اصلی باشه خیلی بهتره....
سعید عزتی : عکسی که من مشاهده کردم همین بود. یعنی عکس واقعی همین بود.

آخه بیست سال بیشتر نداره که...!

به همین خاطر صورتش صافه


ممنون از حضورتون
چهارشنبه 27 شهریور 1392 ساعت 10 و 34 دقیقه و 21 ثانیه
ماه محرم برسه خودم شهیدت میکنم صبر کن
سعید عزتی : چه خوب!
منم که عاشق شهادتم....
سه شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 13 و 47 دقیقه و 57 ثانیه
راضیم از وبلاگت عمه جون
سعید عزتی : منم از شما راضی ام خاله جون
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 14 و 14 دقیقه و 17 ثانیه
سلام درود بر شهید آینده
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 14 و 12 دقیقه و 22 ثانیه
سلامتی رهبر معظم انقلاب صلوات
پنجشنبه 14 شهریور 1392 ساعت 02 و 21 دقیقه و 11 ثانیه
هم اسم شهید بودن خودش لیاقت میخواد که شما داشتید اما آخه این عکس کجاش شبیه شماست؟!!!!!!!!!!
در ضمن 4تا وبلاگتون رو لینک کردم آقا سعید
سعید عزتی : نمی دونم شاید عکسی که قبلا واسه "درباره وبلاگ" گذاشته بودم شباهت داشته...
آخه قبلا یه عکس دیگه بوده.

ممنون که لینک کردید شما هم لینک شدید
یکشنبه 10 شهریور 1392 ساعت 06 و 04 دقیقه و 30 ثانیه
سلام و درود خدا بر شهدا و امام شهدا.
موفق باشیدو مشمول شفاعت سید الشهدا انشاالله.
سعید عزتی : ممنون از دعای خیری که کردید.

ان شاالله تمام محبّین، دوستداران و شیعیان امام علی (ع) مورد شفاعت اهلبیت قرار بگیرند.
پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 23 و 09 دقیقه و 00 ثانیه
بسم الرب الشهدا و الصدقین

با عرض ادب و تشکر از این که به وب من سر زدید

ما که خودمون شهید نشدیم ولی فامیلیمون٬نام خانوادگی یک شهید هست!


در پناه حق

سرفراز باشید
سعید عزتی : بله پوریا جان خوشحال شدم اومدید و سر زدید و منّت گذاشتید نظر دادید.
باتشکر عزیزم
پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 21 و 33 دقیقه و 36 ثانیه
ممنون به وبلاگم سر زدی خوشحال شدم.
سعید عزتی : خواهش میکنم علیرضا جان
جمعه 11 مرداد 1392 ساعت 16 و 16 دقیقه و 19 ثانیه
درب شهادت بازه دیگه برو شهید شو >>>!
:-)
سعید عزتی : حنماً چشم...
با سیّدعلی کسی نگردد گمراه
رهبرم امر کنن میرم
جمعه 11 مرداد 1392 ساعت 10 و 49 دقیقه و 34 ثانیه
سعید جان ایشالله شهید بشی!!!!!
سعید عزتی : مرسی عزیزم.
دوشنبه 31 تیر 1392 ساعت 19 و 10 دقیقه و 07 ثانیه
سلام ودرود به روان پاک شهدای ایران زمین وشهید بزرگوار سعید عزتی
عزیزم آقای عزتی از آشنایی جناب عالی خوشحالم وب زیبایی دارید .براتون آرزوی موفقیت دارم.
سعید عزتی : آقای سمائی عزیز، ممنون از اینکه به وبلاگم سر زدید...
پنجشنبه 20 تیر 1392 ساعت 09 و 47 دقیقه و 11 ثانیه
کاش ماهم لیاقتشوداشته باشیم شهیدشیم
سعید عزتی : راه شهادت باز است...
زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست!
دوشنبه 17 تیر 1392 ساعت 13 و 26 دقیقه و 55 ثانیه
شبیه تونه...خدا بیامرزتشون
شنبه 15 تیر 1392 ساعت 14 و 07 دقیقه و 18 ثانیه
آقای عزتی واقعا شبیه شماست
سعید عزتی : ممنون از لطفتون
سه شنبه 11 تیر 1392 ساعت 11 و 50 دقیقه و 43 ثانیه
شهدا رو یاد کنیم حتی با ذکر یک صلوات
سعید عزتی : اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
دوشنبه 10 تیر 1392 ساعت 22 و 52 دقیقه و 44 ثانیه
سلام ...

خوبه انشالله تو هم شهید بشی عزیزم
سعید عزتی : مرسی اگه لیاقت داشته باشم.
دوشنبه 10 تیر 1392 ساعت 15 و 45 دقیقه و 58 ثانیه
سعید جان شبیه خودت هم هستاااا
خوش به حالت.
فردای قیامت شفاعتت میکنه!!!
پارتیت کلفته دیگه
سعید عزتی : سلام عزیزم.
چیکار کنیم دیگه!!! ما اینجوری هستیم...هم اسم یه شهید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





تابلو اعلانات
آمار وبلاگ من
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات وبلاگ من

کد کج عکسی



در این وب
در كل اینترنت
پرش به بالا

وصیت شهدا